˙·٠•ღ❤بی صدا فریاد کن❤ღ•٠·˙

متن مرتبط با «داستا» در سایت ˙·٠•ღ❤بی صدا فریاد کن❤ღ•٠·˙ نوشته شده است

داستانی عاشقانه

  • نیلوبلاگ

      داستان کوتاه هیچکس چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .هيچ کس اونو نمی ديد .همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .از سکوت خوششون نميومد .اونم می زد .غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .چشمش بسته بود و می زد .صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .بدون انتها , وسيع و آروم .يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .يه دختر با يه ما...

    ادامه مطلب
  • داستانی عاشقانه

  • نیلوبلاگ

    داستان بسیار غم انگیز عاشقانه دیدار آخر و دوباره عاشقی (از دست ندید حتما بخونید ) عاشقانه… کنار خیابون ایستاده بود تنها ، بدون چتر ، اشاره کرد مستقیم … جلوی پاش ترمز کردم ، در عقب رو باز کرد و نشست ، آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ، - ممنون - خواهش می کنم … ...

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه +اموزنده

  • نیلوبلاگ

     داستان کوتاه مجسمه و سنگ مرمرتوی یه موزه معروف سنگ های مرمر کف پوش شده بود , مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بودند که مردم از راه های دور و نزدیک واسه دیدنش به اونجا می اومدن .و کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز نکنه !یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود ؛ با مجسمه شروع به حرف زدن کرد و گفت :" این ؛ منصفانه نیست !چرا همه پا روی من می ذارن تا تو رو تحسین کنن ؟!مگه یادت نیست ؟!ما هر دومون توی یه معدن بودیم , مگه نه ؟این عادلانه نیست !من خیلی شاکیم ! "مجسمه لبخندی زد و آروم گفت :" یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه , چقدر سرسختی و مقاومت کردی ؟ "سنگ پاسخ داد :" آره ؛ آخه ابزارش به من آسیب میرسوند . "آخه گمون کردم می خواد آزارم بده .آخه تحمل اون همه درد و رنج ...

    ادامه مطلب
  • داستانی زیبا

  • نیلوبلاگ

     داستان کوتاه هر اتفاقی بیفتد به نفع ماستتوی كشوری یه پادشاهی زندگی میكرد كه خیلی مغرور ولی عاقل بودیه روز برای پادشاه یه انگشتر به عنوان هدیه آوردند ولی رو نگین انگشتر چیزی ننوشته بود و خیلی ساده بود شاه پرسید این چرا این قدر ساده است ؟چرا چیزی روی آن نوشته نشده است ؟ فردی كه آن انگشتر را آوره بود گفت: من این را آورده ام تا شما هر آنچه كه میخواهید روی آن بنویسیدشاه به فكر فرو رفت كه چه چیزی بنویسد كه لایق شاه باشد و چه جمله ای به او پند میدهد؟همه وزیران را صدا زد وگفت وزیران من هر جمله و هر حرف با ارزشی كه بلد هستید بگوییدوزیران هم هر آنچه بلد بودند گفتندولی شاه از هیچكدام خوشش نیامد دستور داد كه بروند عالمان و حكیمان را از كل كشور جمع كنند و بیاوند وزیران هم رفتند و حکیمان کل کشور را ...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    داستا"عاشقانه"داستانی عاشقانه"زیباوغمناک"عاشق" |